همسایه
نوشتۀ مینا اورنگ
از صبح چشم به راه بود. مدام از چشمی در نگاه می کرد یا پشت پنجره کشیک می داد و حواسش به این بود که چه کسی از پله ها بالا می رود یا پایین می آید و در آپارتمان سه طبقه شان چه می گذرد. تقریباً یک ماه از آمدن همسایۀ جدید می گذشت. طبقۀ دوم می نشستند. زن تقریباً هم سن او بود. اسمش ترلان بود. موهایش را مش کرده بود و زیر مانتو دامن می پوشید و به خودش می رسید. عصر ها دست پسرش را می گرفت و از خانه بیرون می زد. شب ها هم ماشینی او و پسرش را سر کوچه پیاده می کرد و از سر کوچه تا خانه که بیست سی متری بیشتر نبود، پیاده می آمد. دیروز عصر از پشت پنجره دیده بود که یک ماشین مشکی مدل بالا سر کوچه ایستاده و زن و پسرش را سوار می کند. شب هر چقدر پشت پنجره منتظر ایستاد، زن پیدایش نشد. ذهنش پر از فکر های جور واجور بود. اگر همسایه ها می فهمیدند یک دقیقه هم جای زن در آن خانه نبود. نباید صدای قضیه بلند می شد. نمی خواست مجید چیزی از ماجرا بفهمد یا زهره. زهره تازه به سن بلوغ رسیده بود. دانستن این چیزها برایش زود بود.
در یخچال را باز کرد و برای دختر کوچکش کیک و شیر آورد. سعی کرد افکارش را به چیز دیگری مشغول کند. نان تمام شده بود و لباسها هنوز روی بند بود. چند روز بود به مادرش هم زنگ نزده بود. از صبح بساط سبزی به پا کرده بود. چند کیلو سبزی قورمه و کوکو و لوبیا. مجید دوست نداشت وقتی خانه است بوی سبزی سرخ کرده خانه را بردارد. می گفت این کارها را بگذارد برای وقت هایی که او در ماموریت است.
همان طور که سبزی های قورمه توی قابلمه را هم می زد، نگاهش به سر کوچه بود. از زن خبری نبود. شام بچه ها را که داد، لبۀ صندلی آشپزخانه نشست و تند تند شروع کرد به لوبیاها را خرد کردن. شاید زن امشب هم نمی آمد. فکر کرد فردا صبح به صاحبخانه زنگ بزند و ته و توی همسایۀ جدید را در آورد. آخر شب بود که از کوچه صدای ماشین آمد. چراغ آشپزخانه را خاموش کرد و از لای پرده نگاه کرد. ماشینی آرام آرام وارد کوچه می شد. کنار آپارتمان آنها که رسید، ایستاد. خودش بود. ترلان بود. زن در جلوی ماشین را باز کرد و پیاده شد و پسرش را که در صندلی عقب خواب بود بغل کرد و بیرون آورد. راننده هم از ماشین بیرون آمد. مرد از زن جوان تر بود. دستهایش را روی سقف ماشین گذاشته بود و سیگاری در دستش روشن بود. آهسته با هم صحبت می کردند. ترلان که به طرف در آپارتمان برگشت، از پشت پنجره خودش را کنار کشید و پشت در ورودی ایستاد. از چشمی در ترلان را می دید که با موها و روسری افتاده روی شانه و بچه به بغل از پله ها بالا می آید. در پاگرد کمی ایستاد و کفش هایش را که پاشنه های بلندی داشت درآورد و با پا به کنار دیوار راهرو هل داد و با پای برهنه آهسته از پله ها بالا رفت.
چراغ راه پله خاموش شده بود. با خودش فکر کرد چطور می تواند این کار را با بچه و شوهرش بکند. چطور اینقدر خودخواه است. کاش مطمئن بود. مدرک نداشت. مدرک هم داشت، بالاخره آبرو ریزی می شد. ساعت از دوازده گذشته بود. انگشتان برهنۀ پاهایش روی کفپوش سرد از سرما می سوختند. ناگهان موهای تنش سیخ شد. احساس کرد شبحی در تاریکی تکان می خورد. انگار کسی داشت از پله ها بالا می رفت. گوش هایش را تیز کرد. در طبقۀ بالا آهسته باز و بسته شد. چند دقیقه در سکوت گذشت. در خانه را باز کرد و کلید برق راهرو را زد. چشمهایش خیره شد به گوشۀ دیوار. کفش ها نبود. به خودش نهیب زد خب که چه. آمده کفش هایش را برداشته و رفته دیگر. اما چرا چراغ راه پله را روشن نکرده بود. چرا عین دزدها در تاریکی آمده بود پایین و کفش ها را برداشته بود. دلش چنگ می زد. در را بست و به آن تکیه داد. فکر کرد آن سایه سایۀ زنک نبود. سایۀ یکی دیگر بود. نه، سایۀ خودش بود. اما حسش چیز دیگری می گفت. ناگهان از جایش پرید. آن سایه، سایۀ همان مرد بود. مرد بود که در تاریکی خم شده بود و کفش ها را برداشته بود و از پله ها بی صدا بالا رفته بود. حالا می فهمید چرا زنک همان موقع که داشت کفش هایش را در می آورد و با گوشۀ پا هل می داد کنار دیوار، لبخند زده بود. قلبش تند تند می زد. دور خودش چرخید. چادرش را برداشت و روی سرش انداخت. فکر کرد نصف شب به چه بهانه ای در خانه مردم برود. اگر در را باز نمی کردند چه. آنقدر زنگ می زد تا مجبور شوند در را باز کنند. رگ های تنش سفت شده بود. طبقۀ دوم بود. نمی دانست چطور از پله ها بالا آمده. زیر لب صلوات فرستاد و دستش را روی زنگ گذاشت. صدای زنگ را می شنید که در خانه می پیچد. می خواست دوباره زنگ بزند که در خانه باز شد. ترلان جلوی رویش بود. لباسش برق می زد. آرایش کرده بود و دیگر آن چهرۀ خستۀ پاگرد پله ها را نداشت. ترلان آهسته پرسید: چیزی شده؟ نمی دانست چه جوابی بدهد. پاک یادش رفته بود می خواهد چه کار کند. تهدیدش کند. چه بگوید. دم در ایستاده بود و به ترلان زل زده بود.
به خودش که آمد روی صندلی ناهارخوری نشسته بود. پارچۀ صندلی گلهای درشت صورتی رنگ داشت. ناخن های بلند ترلان هم صورتی بود. ترلان کنارش ایستاده بود و لیوان شربت را هم می زد. ترلان گفت:"حالتون بهتره؟" دوباره گفت:" بخورید. فشارتون افتاده" و لیوان شربت را دستش داد.
ترلان گفت:"نمی خواید بگید چی شده؟"
فکر کرد صدایش عصبانی است. بلند گفت:"اومدم پول آبو بگیرم. الان یه هفته س سهم هر واحد رو نوشتیم زدیم رو دیوار.." جملات همینطوری به زبانش می آمد. "آبو قطع میکنن... دیدم تازه از بیرون اومدین ..." و بعد سکوت کرد و زل زد به ناخن های صورتی رنگ زن که تق تق روی میز صدا می داد. بی اختیارگفت:" رنگ گلای صندلیه."
ترلان گفت:"چی؟" به چشمهای ترلان خیره شد و گفت:"ناخونتون..."
ترلان سرش را تکان داد. لبهایش را می خورد. رویش را برگرداند و به طرف اتاق خواب رفت. از اتاق که بیرون آمد، داشت لبخند می زد. شیشۀ کوچکی را که دستش بود، روی میز گذاشت. کیف پولش را باز کرد و گفت:"حالا این پول آب چقدری میشه که نصفه شبی خودتونو بخاطرش به زحمت انداختین؟"
نگاهش از ترلان گذشت و در پشت سرش، روی در بستۀ اتاق ماند. گفت:" نمیدونستیم شما رو دو نفر حساب کنیم یا سه نفر. شوهرتونو میگم. هیچوقت که نیستن."
ترلان گفت: "ماموریته" و دو تا پنج هزار تومانی از کیفش در آورد و داد دستش. گفت:" این ده هزار تومن باشه، کم و زیادش را حساب می کنیم. این لاک رو هم ببرین برای دخترتون"
پول را در مشتش گرفت. کف دستش خیس بود. پول را در دستش مچاله کرد و همان طور نشست. ترلان گفت:"هووم ..." تکانی به خودش داد و چادرش را که از سرش عقب رفته بود، جلو کشید. دوباره به در بستۀ اتاق خواب نگاه کرد.
ترلان لیوان شربت را از جلویش برداشت و در آشپزخانه لیوان را زیر شیرآبی که تا آخر باز بود، گرفت. در کابینت را با سروصدا باز کرد و بست. دوباره گفت:"هووم ..." و خمیازه کشید. بی اختیار از جایش بلند شد. ترلان تند به طرفش دوید. محکم زل زد توی چشمهای ترلان. چیزی نگذشت که نگاه خیره اش پس کشید و در هم رفت. ابروهایش که در هم رفته بود، از هم باز شد و پایین افتاد. چشمهایش را زیر انداخت. ترلان دستش را بر شانه اش گذاشت و او را به طرف در هل داد. گذاشت او را تا نزدیک در ببرد، در را باز کند و چراغ راهرو را روشن کند تا دمپایی هایش را پیدا کند. ترلان گفت:"لاک یادتون رفت" و شیشۀ لاک را به دستش داد. چیزی نگفت. در پشت سرش بسته شد.
در خانه روی صندلی آشپزخانه افتاد. انبوه لوبیاها و آشغال سبزی ها روی میز مانده بود. گوشش سوت می کشید. سرش را روی دستهایش گذاشت و چشمهایش را بست. سرش را که بلند کرد ساعت دو نیمه شب بود. از جایش بلند شد و تند تند آشغال سبزی ها را در کیسه ریخت. بعد با دستمال خیس افتاد به جان میز و ظرف های شام را که در ظرف شویی مانده بود، شست. ساعت سه بود. روی صندلی نشست و با نوک انگشت موی بلندی را که به میز چسبیده بود، برداشت. دستهایش را زیر آب گرفت و دوباره نشست. هنوز شیشۀ لاک و پولها روی میز بودند. لاک را برداشت و درش را باز کرد. بوی تند لاک بیرون زد. چشمهایش که از خستگی و سردرد تنگ شده بود، تنگ تر شد. قلم موی کوچک را بیرون آورد و روی ناخن شستش کشید. ناخنش هم رنگ لپ های عروسک دخترش شده بود. یاد فلور دختر همسایۀ سی سال پیششان افتاد. همیشه ناخن های دست و پایش لاک زده بود. مادرش نمی گذاشت با فلور بازی کند. می گفت نجس هستند. بعدها فهمید یهودی هستند. به پشتی صندلی تکیه داد و به انگشت هایش خیره شد. ناخن هایش کوتاه بلند بودند و زیرشان سیاه شده بود. ناخن های بلند لاک زده و بازوهای لخت ترلان جلوی چشمش آمد. صورتش در هم رفت و سرش تیر کشید. از جایش بلند شد. فکر کرد لاک را کجا بگذارد. در سطل آشغال را برداشت اما دوباره گذاشت. در کابینت را باز کرد و لاک را پشت جعبه های پودر لباسشویی و کیسۀ قند و شکر گذاشت. چراغ را خاموش کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. در اتاق خواب را باز نکرده بود که چیزی یادش افتاد. با عجله چراغ را روشن کرد. لاک روی ناخنش خشک شده بود. زیر لب به خودش لعنت فرستاد. فکر کرد برای نماز صبح باید تیمم کند. از جعبۀ داروخانه چسب زخمی برداشت و روی ناخن شستش چسباند.
صبح بعد از آنکه چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید انگشت چسب خورده اش بود. در تختش از این پهلو به آن پهلو شد. دیشب یادش رفته بود لباسش را عوض کند و حالا ملافه ها بوی سبزی می داد. کلافه دوباره در رختخواب غلت زد و چشمهایش را بست. ترلان جلوی چشمش آمد. سرش را محکم تکان داد. در اتاق را که باز کرد، زهره را دید که پشت به او، در آشپزخانه ایستاده و مشغول کاری است. دختر مثل همیشه قوز کرده بود و در کابینت بالای سرش باز بود. چند دانه قند کف آشپزخانه افتاده بود. پاهایش سست شد. همان جا در چارچوب در ایستاد و به دخترش که مشغول ور رفتن با چیزی بود، نگاه کرد. آهسته عقب رفت، در اتاق را بست و دوباره در رختخواب ولو شد.
لیلا
نوشته ی مینا اورنگ
دهان ها همه باز بود، چشم ها همه گشاد و پره های بینی خیلی دیر، دیر به دیر باز و بسته میشد. همه شان عشق میخواستند. همه دهان هاشان باز بود. میگویم میترسم. همه شان عشق میخواستند. میگویم میترسم و میخواهم محکم تر بغلت کنم. من همه شان را دوست داشتم. همۀ آن زنها پر از قصه بودند. من قصۀ آن زنها را خوب میشناختم. من به قصۀ آن زنها خوب گوش داده بودم. من همراه تو به آن زنها عشق ورزیده بودم. آن شب گرم تابستانی یادم هست، روی پشت بام همسایه. دو بند سفید پیراهن بلند و نازک شانه های لختش را آرام در بر گرفته بود. بالش بزرگ سفید را بغل کرده بود و نیمی از موهای سیاهش روی بالش ریخته بود. زل زده بود به جایی در بیرون. صدای گنگ و خفۀ حمیرا از حیاط میآمد و لخ لخ کفشهای کسی که از پله ها بالا میآمد. تو در تاریک روشن نور ماه از لای توری نگاهش می کردی، به آن دو بند نرم سفید روی شانه های لختش و موهای انبوهش نگاه میکردی و برای اولین بار در زندگی ات عاشق میشدی. میگویم سه سالگی خیلی زود است برای عاشق شدن. میگویی من همه چیز را خیلی زودتر از وقتش شروع کردم. میگویم من اما همیشه دیر رسیدم. این بار هم دیر رسیدم. آن زن یادت هست. هر روز ظهر سر چهار راه وسط آن همه شلوغی و دود و ماشین و مردهای غربتی میایستاد. عصرها که برمیگشتی دیگر خبری ازش نبود. هرجا چشم میدواندی نبود. انگار تن باریک پیچیده در چادرش را باد برداشته بود و برده بود. میگویم یکیشان سبزه بود. همیشه پیراهن سیاه میپوشید و موهای فرفری سیاه داشت، او را بیشتر از بقیه دوست داشتم. توی یک باغ بزرگ قدیمی تنها زندگی میکرد. میگویی هیچ وقت نگاه نمیکرد. میگویم همیشه به زمین نگاه میکرد. میگویم یکیشان شبیه گنجشک بود. میخندی. میگویم یک گنجشک پیر و برق اشک را در چشمانت احساس میکنم. برای یکی یکیشان اسم گذاشته ام. تو فقط اسم سه نفرشان را به یاد داشتی، اما من برای همه شان اسم گذاشته ام. حالا میتوانم همه آنها را به نام صدا بزنم. حالا همه شان را میشناسم. مثل آنها نگاه میکنم. آنها درد میکشند و من درد میکشم. همه مان دور هم جمع شده ایم و از قصه هایت بیرون آمده ایم. به استقبال زنان نیامده رفته ام. دستشان را میگیرم و با هم چرخ میخوریم. گریزی از من نیست. من تمام زنانی هستم که ملاقات خواهی کرد. میگویم لیلا با من بچرخ. دیگر تنم از باد نیست. حالا ریشه دارم. میپیچم به دور همه چیز و تو فقط نگاه میکنی. تنی که میگفتی باد است و هیچ وقت لمس نکردی، حالا فقط میتوانی نگاه کنی. همه مان پیچک شده ایم و درهم میپیچیم. میگویی باد بالاخره میرود، دیر یا زود. میگویی باد ریشه ندارد. میگویم میخواستم پیچک باشم اما همیشه باد بودم. میگویم کم کم پیچک میشوم. صبر کن. پیچک میشوم و میپیچم میان دست و پای تو. گلویت را فشار میدهم. جلوی چشمهایت را میگیرم. من باد بودم اما پیچک میشوم. راه نفست را بند میآورم. آب در گلویت میپرد. گنجشک پیر میپرد و زن سیاه پوش باز گم میشود. نمیگویی باید بروی. میگویی باد بالاخره میرود. نمیگویم من پیچک شدم. میگویم باید بروم.
میگویم لیلا بچرخ. آن زن که بود. از کجا پیدایش شد. چرا رفت. قصۀ آن زن سکوت بود. آن زن من بودم. من که بودم. قصۀ من چه بود. چرا رفتم. کجا رفتم. زنان قبل از من رفتند و حالا نوبت من بود. شانه های لخت لیلا را میبوسم. موهامان را میریزیم روی شانه های لختمان. دست میبرم و شانه های لیلا را لمس میکنم. همین جا بود. تو همین جا دست میگذاشتی. دهان هامان باز است. میترسم. کنج دیوار خرابه خودم را پنهان میکنم. جمع میشوم توی خودم و کوچک میشوم. دارند به من نگاه میکنند. همه شان آمده اند دورتادورم را گرفته اند. توی خودم میروم. چشمهاشان زیاد است. میخواهم توی دیوار بروم. چشم هاشان بیشتر شده است. من میترسم. خواب بد دیدی عزیزم. من میترسم. خواب بد دیدی عزیزم. من هنوز همان جا هستم. خرابه هنوز همان جا است. میان حلقه می چرخم. مادرم هم اینجا است. خواهرانم هم. لیلا شانه های مرا لمس می کند. لیلا به تو هم همین را گفت؟ لیلا موهایم را بو می کند. لیلا باغ انجیر بود؟ لیلا دست در کمرم میاندازد. می گویم لیلا بچرخ. می خواهم خودم را پنهان کنم. گوشۀ خرابه فرو میروم. کوچکتر شده ام. میان در کمد و چوب لباسی خودم را پنهان میکنم. سایه های سنگین چشم هاشان روی سرم افتاده است. باد در خانه را میکوبد. گیر افتاده ام. میخواهم باد باشم.
خوابم نمی برد. لیلا میگوید تا صبح راه زیاد است. مادرم میگوید تب داری. خواهرم میگوید لیلا به تو هم همین را گفت؟ میگویم به من هم همین را گفت. خوابم نمیبرد. لیلا میگوید تا صبح راه زیاد است.
پ ن: به نظرم می رسد این داستان نیاز به بازنویسی مجدد دارد. اما فکر می کنم نظرات شما به عنوان خواننده در بازنویسی های بعدی بتواند کمکم کند. خوشحال می شوم نظراتتان را بدانم.
نوشتن کشف ارتباط بین ظرف محدود ذهن و وسعت نامحدود کاغذ است
زنی که عاشق می شود
عشق مثل بافتن یک تار است، شاید مثل تارهای عنکبوت: لرزان، سست و ظریف. و زن این بافتن را خوب بلد است. جد در جد زنان بافته اند، بچه به دنیا آورده اند، خانه ساخته اند، خانه ها را قابل سکونت کرده اند، چراغ خانه را روشن نگه داشته اند و مثل دودکش های خانه های توی نقاشی به رهگذران خسته و گرسنه و همیشه در سفر وعده آرامشی گرم را داده اند. زنان جد در جد اغواگری کرده اند: لبخند زده اند آنجا که خواسته اند مردی را در آغوش بگیرند. در آغوش گرفته اند آنجا که می خواسته اند مردی را برای همیشه به دام عشق بکشند. زنان همیشه در ناخودآگاه یک قدم از خود جلوتر بوده اند، یک قدم از قدم های خود جلوتر بوده اند و راهی را رفته اند که زنان پیشین، زنان همه طول تاریخ رفته اند. زنان نَه برای آزادی، که برای قابل سکونت کردن آزادی، عقاب های بلندپرواز را پروانه های شاد و خرامان باغ کردن، قدم برداشته اند. قصه "تور کردن" از همین جا می آید. زنی که مردی را تور می کند، او را برای خود می خواهد. می خواهد چراغ خانه اش را روشن کند و دودکش نقاشی هایش را به کار اندازد. زن تور می بافد و تور می بافد تا مرد را از بیگانگی و گریز به ناگزیری رابطه بازگرداند. زنان در طول تاریخ تور بافته اند، تور برای صید پروانه های رنگین برای باغچه های خانه هاشان و مردان در طول تاریخ تورها را پاره کرده اند، پیله ها را پاره کرده اند تا به خیالشان عقاب باشند. این نقش تاریخی زن و مرد است. زن عشق می بافد، مرد در تمنای به دام افتادن و به دام نیفتادن، با خود، با زن، با جهان اطرافش مبارزه می کند. زن خانه دار سترگی می شود و مرد مبارز و قهرمان.
و اما عشق. زمانی که زنی و مردی یکدیگر را می خواهند، نفس این خواستن نه از جنس بافتن است نه از جنس ستیز برای آزادی. بعدها عشق یا این می شود یا آن در تعریف زنان و مردان از آن. اما عشق ابتدا که می آید نه این است و نه آن، هرچند بی ریشه هم نیست. هر عشقی ریشه در طول تاریخ دارد، تاریخ گونه انسان، تاریخ زن و مرد. اما عشق به محض اینکه می آید تعریف خود را نیز به ذهن می آورد. عشق چیست؟ شاید عشق یک مسأله شخصی باشد که دیگری را در آن شریک می کنی تا آن مسأله را عریان دریابی. شاید عشق یک گره درونی است، گره ات را پیش چشمت بر زمین می اندازد مثل عصای موسی که ماری بر زمین شد. عشق این ناممکن را ممکن می سازد. اما مسأله عشق نیست. مسأله زنانگی و مردانگی است. مسأله باری است که در طول تاریخ بر دوش این دو واژه گذاشته ایم: زنانگی و مردانگی. وقتی زنی عاشق می شود، این بار بر دوش او گذاشته می شود. وقتی مردی عاشق می شود، از باری که بر دوش او گذاشته اند خبردار می شود. عشق برای مرد مواجهه اش است با از دست دادن آزادی، عشق برای زن پذیرش ناتوانی اش است در چنگ انداختن به آزادی.
زیاد دور نشوم. باید همین حوالی قدم بردارم. پیرامون عشق، وقتی زنی و مردی عاشق می شوند. زنی که عاشق می شود سه راه در پیش دارد. از زن شروع می کنم که خود زنم و زن بودن را بهتر می فهمم.
راه اول بسیار آشناست. ابتدا ابریشم نرمی می بافد، بعد خانه ای و بعد بچه هایی و بعد آبادی ای و بعد و بعد و بعد. و عشق را قابل سکونت می کند. از یک خرابه وحشی، آبادی ای سر بر می آورد. زن به مرد می گوید من عاشق توام، پس خانه ای می سازیم. کم کم بچه ها از راه می رسند. زندگی را به شب و روز تقسیم می کنیم. روزها با احتیاط از کنار آزادی می گذریم و شبها همه درها و پنجره ها و پستوها را می بندیم تا خواب آزادی را هم نبینیم. زن می بافد و می بافد در همان زمان که مرد گمان می کند عشق می ورزند.
زن راه دیگری هم دارد: ایستادن و زل زدن در چشم مرد تا زمانی که او قدم بردارد. زن می داند که کار او بافتن است و می داند باید مردی باشد که جامه ای را که بافته، بر تن کند و زن از همین می ترسد. زن از این می ترسد که هر چه را بافته، مرد با دادن زاویه کوچکی به گام هایش به باد دهد. می ترسد مرد زاویه کوچکی به گام هایش بدهد و از در بیرون برود. این بیرون کلمه خطرناکی است برای زن. زن با بیرون آشنا نیست. بیرون پر از گرگ است. زن مرد را به درون خانه می کشد تا از او در برابر بیرون محافظت کند، تا از خودش در برابر بیرون محافظت کند.
زن راه دیگری هم دارد: عاشق نمی شود. کنار می ایستد و نگاه می کند. زن می ترسد از بافتن، مبادا در بافته های خودش غرق شود. مبادا مرد به سفر برود، به جنگ برود، به دیدن زنهای دیگر برود و او را با آنچه بافته و آنچه در سر داشت ببافد تنها گذارد. زن از تنهایی می ترسد. تنهایی مترادف آزادی است. زن از آزادی می ترسد. زن پاپس می کشد و عاشق نمی شود. عقب می نشیند و تنها نگاه می کند و منتظر می ماند تا شاهزاده ای سوار بر اسب سفید از راه برسد، دستان او را چون ملکه ای در دست بگیرد و او را به بازی دعوت کند، نه، بازی نه، او را به حقیقت تمام ناشدنی و انکارناپذیر دعوت کند. برای او خانه و بچه بسازد.
زن عاشق نمی شود. همه تاریخ به زن کمک می کند که عاشق نشود. همه تاریخ برای زن تصمیم می گیرد که عاشق نشود، تا رنج نکشد، تا تنها گذاشته نشود، تا آنچه را که می تواند بسازد، ساخته و نساخته بر سرش آوار نشود. زن عاشق نمی شود و عقب می نشیند تا عاشق او شوند. و زن تبدیل به معشوقه می شود. ماهیتش عوض می شود. حالا او دیگر نمی بافد. او فقط نگاه می کند و موهایش را تاب می دهد و لبانش را سرخ نگه می دارد و خود را به خواب ابدی می زند تا شاهزاده ای با بوسه عشق او را از خواب بیدار کند. و این چنین زن معشوقه می شود تا رنج نکشد، تنها نماند. تا با ابهام آشنا نشود. تا در ابهام قدم نگذارد. تا آزادی اش را برای همیشه از دست بدهد. زن می گوید من عاشق نیستم، تو عاشق منی. زن می گوید من عاشق نیستم، من منبع لایزال عشق هستم، تو از من عشق می خواهی. و این چنین زن با رنج هایش، آزادی اش، تردیدهایش، ناکامی اش، ناتوانی اش، با نیازهایش بیگانه می شود.
راه دیگری هم هست، راهی برخلاف همه راه ها. زن عاشق مرد گریزپایی می شود. هنگامی که زنی عاشق مرد گریزپایی می شود، دیگر ابزار اجدادی بافتن به کارش نمی آید. زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود سه بار خطر می کند: اول عاشق می شود. دوم عاشق مرد گریزپایی می شود. و سوم این زن با آزادی اش مواجه می شود. او دیگر نمی تواند مثل عنکبوتی با ناخن های قرمز میان آسمان و زمین آشیانه بسازد، یا در خیالش دودکش هایی بکشد که تا ابد می سوزند.
زن زمان دار می شود. به فهم زمان نائل می شود. در آستانه فهم زمان قرار می گیرد. با مرگ آشنا می شود و برای اولین بار متنی خلق می شود که در آن زن مترادف با میرایی است. زنی که می گویند مترادف با زندگی است، برای اولین بار با مرگ آشنا می شود، با مرگ خودش، زنانگی اش.
زنی که عاشق مرد گریزپایی می شود، در مقابل سنت و احساسات عمیق زنانه اش قرار می گیرد. مردی که می گریزد او را تنها می گذارد. مردی که به جای معشوقه اش، آزادی اش را می ستاید، زن را با آزادی خودش مواجه می کند. زن می گوید جایی که من برای خودم تصمیم می گیرم، تو نمی توانی برای من تصمیم بگیری.
زن وقتی دیگر نمی بافد با هجوم لایتناهی زمان و محدودیت زمان روبرو می شود. دست هایش آزاد می شود. فکرش آزاد می شود. دندان هایش آزاد می شود. زنی که دیگر نمی بافد پاهای خود را، گریز خود را، گریزپایی خود را کشف می کند. زنی که دیگر نمی بافد به سفر می رود. قدم در بیرون می گذارد.
بارتلبی، کسی که ترجیح می دهد
تحلیلی بر داستان "بارتلبی مُحَرِّر" نوشته ی هِرمان مِلویل
مینا اورنگ
بارتلبی، کسی که "ترجیح میدهد". کسی که با میل خود در ارتباط است.
چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر درباره شخصیت بارتلبی ما را شگفت زده میکند همین ترجیح دادن او است. این ترجیح دادن خبر از میلی درونی میدهد، میلی که به نظر میرسد در دنیای پیرامون بارتلبی از دست رفته است. آدم های داستان امیال و خواسته های خود را از یاد برده اند و یا اینکه نمیدانند با خواسته های خود چه کنند!
"خلاصه، واقعیت ماجرا از این قرار بود که گازانبر نمیدانست چه میخواهد. یا اگر چیزی میخواست این بود که اصولاً از شرّ میز محرری آسوده شود".
با هر جملۀ کوتاهی که بارتلبی میگوید؛ "ترجیح می دهم نروم"، "ترجیح می دهم انجام ندهم" قلب خواننده فرو میریزد و سرشار از هیجان و شادی میشود، هیجانی که زود فروکش میکند و اندوهی تمام جایش مینشیند. این فراز و فرود در پی هر جملۀ کوتاه و تکراری که از دهان بارتلبی بیرون میآید ازچیست؟ نشان از چه دارد؟
بیایید یکبار دیگر داستان را با هم مرور کنیم؛
در یک فضای خفه که دیوارهای بلند آن را مسدود کرده است و چشم اندازی وجود ندارد، در "وال استریت {که} چون شهر قدیمی پترا متروک است و خلاء شب در پایان هر روز همه جا را میآکند"، در ساختمان های اداری یک دستی که چشم اندازش را " میشد به جای هر چیز دیگر بی روح خواند و عاری از چیزی که نقاشان منظره به آن جان میگویند" و پنجرههایی که به دیوارهای مرتفع و سیاه آجری باز میشود، در میان مردمانی که "ساده ترین راه زندگی {برایشان} بهترین زندگی است" و دوراندیشی، آینده نگری و درآمد مادام العمر عمده هدف آنها در زندگی است؛ آدم هایی چون بوقلمون و گازانبر که خالی از هویت انسانی (نام های مسخ شدۀ آنان نیز کنایه از همین نداشتن هویت انسانی است) همراه با عقربه های ساعت خلقیات و روحیاتشان عوض میشود، در میان کارچاق کن ها ومحررها و وکلا و موکلانشان که همواره در حال زد و بند و سندسازی و پرونده سازی هستند، آدمی پیدایش میشود که وقتی از او میخواهند وارد بازی شود، به شتاب به دفتر حقوقی کسی برود و چند سند بیاورد، "بی آنکه به حرف های بیهوده گوش فرا دهد ... بی درنگ و با آرامش امتناع میکند و همچنان بیکار سر جایش میایستد".
این رخوت، این بی کاری و انکار تمام نشدنی، بارتلبی را موجودی اسرار آمیز میسازد.
چیزی که بیش از همه توجه را جلب میکند یکنواختی و بی مایگی دنیای پیرامون بارتلبی است. بارتلبی با وارد نشدن به این دنیای بیگانه، در این دنیا یگانه میشود و بی آنکه بداند تأثیر گذار، آنقدر که اگر اطرافیان به خود نجنبند و او را هر چه زودتر از اجتماع طرد نکنند و از بازی بیرون نیندازند، اسیر افسون ارادۀ راسخ او میشوند و به زودی آنها هم دیگر میخواهند ترجیح بدهند.
"با خود فکر کردم که به یقین باید از دست این مرد دیوانه که تا حدودی زبان من و کارمندان مرا – اگر نه ذهن مرا- تسخیر کرده، رهایی یابم."
در این فضای بیگانه بارتلبی با انکار یکی یکی اقتضائات زندگی روزانه، تعاملات، خواهش ها و انتظارات در نهایت به دیوار میرسد. چیزی که بیشتر از هر چیز دیگر هنگام خواندن داستان ذهن را مشغول میکند این است که بارتلبی در آن ساعت های متمادی که رو به دیوار سیاه آجری دارد به چه چیز فکر میکند؟ به خراب کردن دیوار؟ به پیدا کردن روزنی بر دیوار؟ به سیاهی پایان ناپذیر دیوار؟ آیا او همچنان در صدد انکار دیوار است؟ آیا او در ذهن خود مدام میگوید: "ترجیح میدهم دیوار آنجا نباشد"؟
نسبت بارتلبی و انکارهایش، دیوار و ساعتهای متمادی زل زدن به آن چیست؟
از نظر فروید انکار نوعی مکانیزم دفاعی است. منظور فروید از مکانیزم دفاعی نیرویی است که فرد برای گریز از آگاهی به افکار و احساسات دردناک و اضطراب برانگیز به طور ناخودآگاه به حرکت درمیآورد. به عبارت دیگر هنگامی که سیستم روانی قادر به تحمل تنش و تکانههای ممنوع نباشد با اجبار روبرو میشود، اجبار برای راندن هر آنچه که به این تنش دامن میزند، حتی اگر یک واقعیت غیرقابل انکار باشد. در این حالت این واقعیت است که باید قربانی شود. "من" در رویارویی با وقایع تنیدگی زای بیرونی و یا حالات مختل کنندۀ روانشناختی درونی از آنها دوری میکند یا آنها را انکار میکند و یا از آنها میگریزد و بدین ترتیب از طریق تعدیل، تحریف یا حذف افکار و احساسات و ادراکات دردناک از خود محافظت میکند. در خصوص مکانیزم دفاعی انکار نیز فرد واقعیت پیرامون خود را نفی میکند و یا واژگونه ادراک میکند تا از گسست و تعارضی که در درون دارد، راه گریزی پیدا کند. گسست میان میل من و میل دیگری. فرد واقعیت پیرامون را حذف میکند و در عوض در رویا یا تخیلات، واقعیت مخصوص خود را ترسیم میکند و در آن آشیانه میکند. واقعیتی که چون دیگری در آن سهیم نیست، میل دیگری در آن نقشی ندارد به رسمیت شناخته نمیشود و برچسب دیوانگی میخورد؛ همچون اسکیزوفرنها که معمولاً از این مکانیزم دفاعی بسیار استفاده میکنند.
انکار همانقدر که مکانیزم دفاعی مورد استفادۀ دیوانه ها و بیماران روانی است، به همان اندازه نیز مکانیزم دفاعی افراد خلاق و نوابغ است. نوابغ نیز مانند دیوانه ها دنیای پیرامون خود را نفی میکنند و به دنبال ترجیحات خود میروند. آنها تنها با صرف ترجیح دادن و بر زبان آوردن این عبارت جادویی دنیای پیرامون خود را به چالش میکشند و به واکنش وادار میکنند، دنیای پیرامون خود را به بازی میگیرند و در نهایت بر آن تأثیر میگذارند. یکی از ویژگیهای برجستۀ نوابغ و افراد خلاق خیالپردازی است. از نظر فروید (1983) خلاقیت از میل به ارضای یک آرزو ناشی میشود. آرزویی که به سبب وجود واقعیتی مأیوس کننده ناکام مانده است. به طور کلّی کارکرد هنر آزادسازی هنرمند از تنش است زیرا هنرمند را قادر میسازد بی آنکه خود را سرزنش کند از خیالپردازیها و رویابافیهای روزانه لذت ببرد. به عبارت دیگر نیروی انگیزشی خیالپردازی، آرزوهای ارضاء نشده است و هر خیال از یک طرف ارضاء کننده آرزو و از طرف دیگر اصلاحگر واقعیتی مأیوس کننده است. بر این اساس میتوان گفت خیالپردازی به واسطۀ سازوکار مکانیزم دفاعی انکار خود را محقق میسازد. یعنی افراد از طریق خیالپردازی و رویابافیهای روزانه، وجوه مضطرب کنندۀ واقعیت را انکار میکنند و به این ترتیب ضعف را به قدرت، ترس را به شجاعت و شکست را به موفقیت تبدیل میکنند.
بارتلبی نیز با نفی دنیای پیرامون خود، آن را انکار میکند. اما او دیوانه است یا نابغه؟ در آن ساعت های طولانی ایستادن بیکارانه پشت پنجره و زل زدن به دیوار، بارتلبی که دنیای پیرامون خود را نفی کرده است، درصدد نقش زدن طرحی دیگر از واقعیت است؟ او در آن ساعت ها که پیش آدم های اطرافش نیست، در کجا است؟
با پیش رفتن در داستان و رسیدن به صفحات پایانی در می یابیم بارتلبی در مرز بین انکار واقعیت دنیای پیرامون و خلق دنیایی خاص و متفاوت جا میماند و نمیتواند از مرز بگذرد. او تا مرز خود را میکشاند، هویت همگانی خود را از دست میگذارد اما ناتوان از طرح هویتی دیگر و ناتوان از برداشتن قدمی دیگر در جا میزند و پای مرز جان میسپارد. پای دیوار وقتی که "زانوهایش را بالا آورده؛ سرش را به سنگ های سرد چسبانده و به پهلو دراز کشیده، هیچ تکانی نمیخورد."
بارتلبی در مرز بین جنون و نبوغ زمین گیر میشود. چه چیز مانع بارتلبی میشود؟
چرا بارتلبی در مرز جنون و نبوغ میماند و به آن سوی دیوار راهی نمی یابد؟ شاید جواب در همان دیوار و در همان زندان باشد. زندانی که روایت بارتلبی از آنجا آغاز میشود؛ اداره بایگانی راکد واشنگتن و زندانی که در آن روایت ناتمام بارتلبی تمام میشود؛ زندان تومبز.
چیزی که باعث میشود جامعه ای دیوانه پرور شود و جامعه ای دیگر نابغه پرور اینجا در همین دیوارهای زندان نهفته است. دیوار به خودی خود بد نیست. اتفاقاً چالش آفرین است و نوعی نماد که محدودۀ انسان را به او نشان می دهد و او را بر میانگیزد تا فراتر از محدوده اش حرکت کند. اما هنگامی که دیوار زندان میشود و مناسبات زندان در درون انسان ها حاکم میشود، آن گاه است که بارتلبی ها در پای دیوار جان میسپارند، درست بر لب مرز!
جامعه ای که دشمن خلاقیت و تازگی است، جامعه ای که مردمانش با ترجیحات خود بیگانه شده اند، جامعه ای که نفی و انکار، انتقاد و تعارض را بر نمیتابد، جامعه ای که تفاوت در آن حکم طرد را دارد، این جامعه دیوانه پرور است و انسان های در خود خزیده و بیگانه از خود و یکدیگر تولید میکند. جامعه ای که بارتلبیهایش پای دیوار جان میسپارند و گازانبرها و بوقلمونهایش روز به روز تکثیر میشوند و ارتقاء مییابند. شاید تنها امید در این میان بیسکویت زنجفیلی باشد. کسی که هم هست و هم نیست و هنوز طرح نامتعین وجود خود را حفظ کرده است. اما او هم در معرض خطر است. شاید به او هم با وجود آرزوی پدرش که میخواهد پیش از مردن او را به جای گاری روی صندلی وکالت ببیند، با آن همه وظایف گفته و ناگفته و دستمزد هفته ای یک دلار که لابد امید زیاد شدنش هم میرود نباید امید بست.